X
تبلیغات
هیئت انصارالحسین علیه السلام - اشعار ورود به کربلا

هیئت انصارالحسین علیه السلام

اشعار ورود به کربلا

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/29ساعت 11:51  توسط شبیر  | 

کاروان بهشتیان زمین - ورود به کربلا

کاروان بهشتیان زمین

کاروان فرشتگان سما

یکی از نوکرانشان جبریل

یکی از چاکرانشان موسی

گوشه ای از صدایشان داوود

نفسی از دعایشان عیسی

باد را از مقابل محمل

باد حتی نمی برد بالا

دور تا دورشان بنی هاشم

تحت فرمان حضرت سقا

پای اولیا مخدره زینب

روی زانوی اکبر لیلا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 21:54  توسط شبیر  | 

كاروان غم بدشت نینوا چون در رسید - ورود به کربلا

كاروان غم بدشت نینوا چون در رسید

بانك تكبیر آمد و صبح بلد آن دم رسید

كربلا كرب و بلا دشت و بلا دشت بلا

خوان ذلت گسترد با حزن و حسرت املاء

جامها پر از  غم و پر محنت از قالوا بلی

شاه دین را وعده بود و برویش مهمان رسید

از درد شد كربلا از خجلت ین میهمان

زان بدی پر ناله و پر آه شد ین میزبان

شه پذیرائی چنین  دیدش بدادش جسم و جان

چرخ از ین خلعت بر آن حرمت بتن جامه درید

زد بكوی خیمه و برداشت از عشرت مهار

لشكر عم بهر زینب شد قطار  اندر قطار

كی برادر خرگه بابم علی را بد قرار

در فرازی از چه بر عكس پدر خیمه زدند

خواهرا كز جام غم روز ازل می خورده ام

عكس روی یار را اندر پیاله دیده ام

زان سبب خرگه به عكس باب خود بستوده ام

او بفیروز ی بدی باشم ببید من شهید

زینبا بهر حسین كرب و بلا سد مرغزار

وعد قوم و دود آه و اشك چشم زرین بهار

نوجوانان لاله خون دلها شود بس داغدار

از جفا باد خزان بید برین گلشن وزید

بوده ام مرغ قطا دشت بلا دارم قفس

جان دهم لب تشنه خرگاهم بسوزد از قفس

وین همه صیاد كفر آخر همی دارد هوس

دخترانم  چون غزال از خیمه گه بید رمید

كربلا گلزار غم سوته دلان بلبل زوی

تیرها خار ستم نو خط جوانان گل زوی

نغمه ها ز اهل حرم افراشته غلغل زوی

شاه تشنه دمبدم جام بلا بر سر كشید

موج زد نهر فرات و میراز او وحش و طیور

لب بخشكید از حسین سیراب شد قوم شرور

بد محرم شد محرم بر نوجوانان نی ضرور

آب و نان بر روزه دار الله اكبر چون شنید

خونی حق مغفرت را بی سزاوار است جون

توام در طریقت با جنود مشركان

شد دل " صهبائی " اندر انتظارت خون فكار

آرزوی وصل دارد با كمال امتنان

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 21:53  توسط شبیر  | 

اين چه نواست ، وز کجا مي‌آيد ؟- ورود به کربلا

اين چه نواست ، وز کجا مي‌آيد ؟

کاين نغمه به گوش آشنا مي‌آيد

يا رب چه غبار دلنشيني است که باز

بر لوح دل از خاطره ها مي‌آيد ؟

اين کيست ، که از قصه پر غصه او

غمهاي دگر ، به انتها مي‌آيد ؟

اين کيست ، که بر پرده دل چنگ زند

کز شور غمش ، دل به نوا مي‌آيد ؟

اين کيست ، که از شتاب چرخ عمرش

گرد غم و طوفان عزا مي‌آيد ؟

اين کيست ، که از شعار آزادي او

بر گوش مجاهدان ، ندا مي‌آيد ؟

اين کيست ، که هر کس شنود نامش را

با چشم تر و ، نوحه سرا مي‌آيد ؟

اين کيست ، که هر جا گذرد ، همچو بهار

بوي گل سرخ ، از فضا مي‌آيد ؟

اين کيست ، که حج خويش ، ناکرده تمام

لبيک به لب ، به نينوا مي‌آيد ؟

خون در دل عاشقان حق ، مي‌جوشد

يک لاله عذار حق نما مي‌آيد

از شهر نبي ، مسافري سرگردان

با قافله اش ، به کربلا مي‌آيد

اين عاشق سرگشته ، حسين است ، حسين

کاينجا به مشيت خدا مي‌آيد

اين ذبح عظيم است ، که از بيت خدا

با جمله عزيزان به منا مي‌آيد

اکبر به شتاب ، از پي ثار الله

با قلب حسين ، پا به پا مي‌آيد

قاسم که درين سفر بجاي حسن است

آيد به نظر که مجتبي مي‌آيد

عباس به پاس محمل خواهر خويش

چون ساية زينب ، ز قفا مي‌آيد

گر جنگ و ستيز است ، خدايا ، در پيش

پس دختر زهرا به کجا مي‌آيد ؟

کس نيست ( حسانا ) که بپرسد ز رباب :

با اصغر شش ماهه ، چرا مي‌آيد ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 21:52  توسط شبیر  | 

بوی دود و آتش و خون، کربلا - ورود به کربلا

بوی دود و آتش و خون، کربلا

مقتل لیلی و مجنون، کربلا

کفر، حقِ بی‌حجابِ غائله

فکر و مکرِ احتجاب قافله

بوی خون نعش‌های بی‌سرم

در جنونی، تا جنون دیگرم

ای تب گرم! استخوانم را بسوز

ای غم زینب! توانم را بسوز

کربلا مدیون نام زینب است

عاشق حیدر، غلام زینب است

عصمتِ حق، در مقام زینب است

تا قیامت، جام، جام زینب است

هیچ آیا سر به طوفان داده‌ای!؟

دل به دست شاه خوبان داده‌ای!؟

تا قیامت، جاودانی یا حسین

قبله‌ی هفت‌آسمانی یا حسین

در سجودت بندگانند عاشقان

جاودانانِ جهانند عاشقان

شاه شیرانِ شهادت‌خواه، تو!

با دلیرانِ عدالت‌خواه، تو!

شمس را تعبیر کن با نور خود

جنگ را تفسیر کن با شور خود

روی برگیر از من و بر من بزن

انعطاف از چیست؟ چون آهن بزن

«مَشک» یعنی تشنگی در شط آب

«تشنه» یعنی: «آب»، بی طفل رباب

بنگر آنجا مستی عباس را

با برادر هستی عباس را

ای ابوفاضل به نامت مست، ما

غیرت‌الله! با وجودت «هست» ما

یا ابالفضل عاشق و مست تو‌ام

تا قیامت جام در دست تو‌ام

کیست آنکس آنکه مرد ماست او

بر سرش دستار زرد ماست او

اینچنینم در نماز و در سجود

کافر ابروی مولای وجود

هرکه «مرگ‌آگاه»، حیدر‌وار تر

هرکه «رستاخیزباور»، یارتر

مردمان جام تعلّق می‌زنید؟

دم ز دشنام و تملّق می‌زنید؟

این چه عاشوراست بی جنگ و جنون!؟

وین عزاداری بدور از خاک و خون!؟

تا کجا مدّاح بزم آراستید!؟

دور، زان سردار رزم آراستید!؟

چند سال است اینکه سالم مانده‌اید!؟

بی جلال و بی اَسالِم مانده‌اید!؟

با «جلال آل احمد» جام بود

مستی او تام و حیدرفام بود

نارفیقان، باز، بر سجاده‌اند

جای دلبر، بر عَدو سر داده‌اند

هان، نماز شب چه می‌خوانی؟ بشور!

«شب‌نماز» آنجاست، در خون و سرور

ای زمانه! ای زنانه! «مرد» کو!؟

مرد خانه! ناله های درد، کو!؟

من کجا و خاک پای او کجا؟

در دل آلوده جای او کجا؟

مرگ!!! ...دریاب این سوار خسته را!!!

این اسیر بر عدم پیوسته ر

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 21:52  توسط شبیر  | 

گفت ارباب که اینجاست همان وعده گه یار... - ورود به کربلا

گفت ارباب که اینجاست همان وعده گه یار شفاخانه هر سینه غم بار بیایید و گشائید ز هر ناقه این قافله محمل که رسیدیم به منزل به لب تشنه ساحل همگی بار گشودند و به پا خیمه نمودند و شیران و بنی هاشمیان چند به چند حلقه زدند و همه پرنشینان ز پس پرده فرو آمده و خیمه گزیدند و ز دل آه کشیدند تا که شد نوبت آن عمه سادات که عباس

مباهات کنان کرد ستون قدم خویش رکابش به زمین پای نهاد از کرم آن مادر هر غصه و غم آمد و رو کرد سوی اهل حرم که ای وای از این خاک که خواهد شدش از اشک من غمناک چه نمناک از این سوی چنین حالت خواهر و از آن سوی برادر ساربان را بعد الطاف فراوان ز ره لطف بفرمود که برخیز و برو اجر تو مشکور برو دور تر از دور مبادا شنوی ناله من را که غریبانه طلب می کنم از مقبل خود یار و مدد کار برو راز تو مستور رفت با دامنی از هدیه سراسر که گرفته است ز سرور ولی اندر دل او مانده همان راز که گفت برو راز تو مستور همان وسوسه نفس ستمکار رفت آسمان گشت سیاه و شد شام غریبان دشت تاریک زمین سرخ زبان تلخ به هر گوشه تنی بود که صد مزرعه آلاله به بر داشت و نه سر داشت همه رفتند از این خاک از این خاک به افلاک ولی با بدن چاک و در آن گودی گودال فتاده است الف نه بدنی خم شده چون دال خدا بی کفن و غرقه در دشنه و سر نیزه و شمشیر کسی نیست کفن سازد و در خاک کند پیکر صد پاره او را ولی انگار کسی آمده امشب به برش تا مگرش دفن کند پیکر او پیکر دور از سر او اما ساربان است که این گونه سرازیر شده در دل گودال نه با قصد کفن کردن و تدفین ببین آمده با نیت انگشتر او کاش می برد همان را فقط ای کاش ولی برد انگشتر و انگشت و انگار که او کشت برای صدمین بار به پیش نگه خواهر غم دیده برادر.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 21:50  توسط شبیر  | 

در بیابان بلا کعبه غم پیدا شد - ورود به کربلا

در بیابان بلا کعبه غم پیدا شد

اولین منزل صحرای قدم پیدا شد

زین سفر مقصد ما کرببلا بوده و هست

کربلا قبله ارباب کرم پیدا شد

ای به احرام دل سوخته محرم شدگان

بارها را بگشائید حرم پیدا شد

گفت زینب چه زمینی است خدایا که از ان

لرزه بر اهل دل و جان حرم پیدا شد

تا در این دشت نهادیم قدم دردل ما

رنج و اندوه بلا از پی هم پیداشد

                                             مؤید

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 21:49  توسط شبیر  | 

گوید او چون باده خواران الست - ورود به کربلا

گوید او چون باده خواران الست

هریک اندر وقت خود گشتند مست

زانبیا و اولیا، از خاص و عام

عهد هر یک شد به عهد خود تمام

نوبت ساقی سرمستان رسید

آنکه بد پا تا به سر مست ، آن رسید

آنکه بد منظور ساقی ، مست شد

وآنکه دل از دست برد ، از دست شد

گرم شد بازار عشق ذوفنون

بوالعجب عشقی جنون اندر جنون

خیره شد تقوی و زیبایی به هم

پنجه زد درد و شکیبایی به هم

سوختن با ساختن آمد قرین

گشت محنت با تحمل ، همنشین

زجر و سازش متحد شد، درد و صبر

نور و ظلمت متفق شد ، ماه و ابر

عیش و غم مدغم شد و تریاق و زهر

مهر و کین توأم شد و اشفاق و قهر

نار معشوق و نیاز عاشقی

جور عذرا و رضای وامقی

عشق، ملک قابلیت دید صاف

نزهت از قافش گرفته تا به قاف

از بساط آن ، فضایش بیشتر

جای دارد هر چه آید پیشتر

گفت اینک آمدم من ای کیا

گفت از جان آرزومندم ، بیا

گفت بنگر ، برزدستم آستین

گفت منهم برزدم دامان ، ببین

لاجرم زد خیمه عشق بی قرین

در فضای ملک آن عشق آفرین

بی قرینی با قرینی شد، همقران

لا مکانی را ، مکان شد لا مکان

کرد بر وی باز ، درهای بلا

تا کشانیدش به دشت کربلا

داد مستان شقاوت را خبر

کاینک آمد آن حریف دربدر

نک نمایید آید آنچ از دستتان

میرود فرصت ، بنازم شستتان

سرکشید از چار جانب فوج فوج

لشکر غم ، همچنان کر بحر ، موج

یافت چون سرخیل مخموران خبر

کز خمار باده آید دردسر

خواند یکسر همرهان خویش را

خواست هم بیگانه و هم خویش را

گفتشان ای مردم دنیا طلب

اهل مصر و کوفه و شام و حلب

مغزتان را شور شهوت غالبست

نفستان ، جاه و ریاست طالبست

ای اسیران قضا در این سفر

غیر تسلیم و رضا این المفر؟

همره ما را هوای خانه نیست

هر که جست از سوختن پروانه نیست

نیست در این راه غیر از تیر و تیغ

گو میا، هر کس ز جان دارد دریغ

جای پا باید به سر بشتافتن

نیست شرط راه ، رو بر تافتن

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 21:47  توسط شبیر  |